|
زمزمه ی دلتنگی
|

ذره ذره خرد می شوم
تو مشت مشت بزرگ
خروار خروار قد
به خورشید هم که می ر سی
خالی از نور
سپیدار می شوی
دار می شوی
اما من
به هیچ جز این نمی اندیشم:
هر دومان قرینه ایم و از یک طناب آویخته
افسوس
ریشه هایت در خاک
![]()
..................................
..................................![]()
حجم کبود یک مثلث تنهایی
من
تو
خودم
ابعاد م فقط یک مشت تراکم درد
من شعر صعود
نه اشتباه می کنم
سقوط
دوباره اشتباه خطا
«فصل پنجمی » شروع می کنم.............
(ایما)

تمام جیب هایت را هم که بگردی ستاره ای نیست....
از چه دل گرفته ای
یا ببار یا بتاب ![]()
( ایما )
با سلام
شعریست نا تمام از خودم که متاسفانه نتونستم آخرش رو این طور که باید و شاید کامل کنم. خیلی دلم می خواستم آخر این شبِ خسته رو یه جورایی به صبح و طلوع فردا برسونم ولی فقط به جز اطناب(زیاده گویی) یا کلمات ناموزون نتونستم کاریش بکنم. خلاصه یه چیزای دیگه ای تو پرانتز نوشتم تا شاید یه جورایی کامل بشه ولی چنگی به دل نمی زنه. بلاخره دوستان اگه برای شعرم نظر یا پیش نهاد خواصی دارین لطف کنین ممنون می شم.
* . . . * . . . * . . . * . . . * . . . *
منم
صدای نرم قدم های مهتاب
شبی خسته که از بدرقه ی خورشید باز گشته ام
با آسمانی شیب به سوی سقوط
و ستاره ای آویخته از گیسوان شب
مردد بین رفتن و ماندن
درست مثل حس کودکانه ی یک شاعر
چکه های احساس
طعم خوب عاشقی
ارتعاش صدای خدا، بر سطر سطر شسته ی یک شعر
کلماتی محصور بین میله هایی تنگ و دیوار هایی تنگ تر
و حسی از جنس امتداد فریاد های گنگ
(و هر آنچه که خواهد گفت و هیچ وقت
هیچ کس
زبان گنگ فریاد های شاعر را نخواهد فهمید)
(ایما)